جمعه 19 شهریور 1389

اندر تعریف شعر 4

   نوشته شده توسط: ابوالحسن بیاتی    نوع مطلب :شعر و شاعری ،

یا هو

نام تو، رازی نوشته بر پر پروانه‌هاست

آنچه گذشت: اندر تعریف شعر 3

        گمان می‌کنم یک راه دیگر هم برای رسیدن به پاسخ این پرسش وجود دارد و آن راه این است که برای پیدا کردن سرچشمه‌ی این رودخانه‌ی خیالی پرپیچ و خم و پر جوش و خروش در میان نسخ خطی موجود به تحقیق بپردازیم. و اما همین قدر می‌دانیم که رودخانه‌ی شعر از قلّه‌ی خیال سرچشمه گرفته و قلّه‌ی خیال هم بلندترین قلّه از سلسله جبال «قاف» است. و حقیقت این است که رشته کوه قاف هم در آن سوی مرزهای جغرافیای جهان و پایتخت سرزمین افسانه‌هاست.

        در اَصَحّ نسخ خطی و اقدم کتب قدیمی آمده است که «کوه قاف کوهی است محیط بر زمین و گویند از زبرجد سبز است و سبزی آسمان از رنگ اوست و آن اصل و اساس همه‌ی کوه‌های زمین است و بعضی گفته‌اند فاصله‌ی این کوه تا آسمان به مقدار قامت آدمی است برخی دیگر آسمان را بر آن منطبق می‌دانند و آفتاب از این کوه طلوع و غروب می‌کند. و در معنی «ق» گفته‌اند آن کوه که گرد عالم درکشیده، نمودگاری است از آن قاف که گرد دل دوستان درکشیده. پس هر که در این دنیا خواهد که از آن کوه قاف در گذرد، قدم وی فرو گیرند و گویند وراء این قاف گذر نیست. همچنین کسی که در ولایت دل و صحرای سینه قدم زند، چون خواهد که یک قدم از صفاتِ دل و عالم سینه بیرون نهد، قدم وی در مقام دل فرو گیرند، گویند کجا می‌شود؟ ما خود همین جای با توایم».

        خوب، می‌بینید که همه‌ی نشانی‌های کوه قاف تا اینجا درست است و امیدوارم که نشانی سرچشمه‌ی این رودخانه را خوب به خاطر بسپارید تا راه را گم نکنید.

        و اما شاید راه آخر برای رسیدن به سرچشمه‌ی این رودخانه، این باشد که نسخه‌های خطی را در آب رودخانه بشوییم و راه بیفتیم تا خود راه بگویدمان که چون باید رفت. باری باید راه بیفتیم و خلاف جهت این رود شنا کنیم، پله‌های امواج را زیر پا بگذاریم، از پیچ و خمها بگذریم، از نردبان آبشارها بالا برویم و بعد از عبور از کوه‌ها و دره‌ها و فراز و فرودها به سرچشمه‌ی اصلی این رود برسیم.

        اما با کدام وسیله؟ با کدام قایق؟ لاجرم باید با همان وسیله و از همان راهی برویم که این رود از طریق آن تا بدینجا آمده است. آنقدر می‌دانیم که این رودخانه از قلّه‌ی خیال سرچشمه گرفته و در بستر خیال خزیده تا به اینجا رسیده است، پس سوار بر امواج خیال می‌شویم و می‌رویم.

        وسیله‌ای که در اختیار ماست کار ما را آسان می‌کند. در یک چشم به هم زدن می‌توانیم قرن‌ها و عصرها را پشت سر بگذاریم. سفری در زمان، نه در مکان. دوران‌های مختلف زمین‌شناسی را طی می‌کنیم و می‌رسیم. چشم باز می‌کنیم. چشم و دهان از حیرت باز و انگشت بر دهان! چه دنیای شگفت انگیزی!

        سرخس‌های عظیم الجثّه، مارمولک‌های غول آسا (شاید همان دایناسورها باشند)، هوای داغ و دم کرده، زمین‌لرزه‌های شدید و رعد و برق‌های پیاپی و هول آور، جنگلی که نگاه خورشید سطح زمینه‌ی آن را ندیده است. درختان در هم پیچیده با تنه‌های درهم تنیده و شاخه‌های گره خورده. کمی جلوتر می‌رویم. شب شده است. کورسویی از دور سو سو می زند. غاری در دل کوه پیداست. با ترس و لرز پیش می‌رویم. با احتیاط از دهانه‌ی غار به داخل آن نگاه می‌کنیم. آتشی در غار روشن است. کودکی دارد شاخه‌ها را می‌شکند و در آتش می‌اندازد. مردان دور آتش نشسته‌اند و گپ می‌زنند. مردی آنسوتر نشسته است و دارد سنگی به شکل سر نیزه را می‌تراشد. مرد دیگری با استخوان حیوانی دست و پنجه نرم می‌کند. یکی از زنان با یک بوته‌ی عجیب و غریب، مشغول جارو کردن کف غار است.

        آتش کم کم رو به خاموشی می‌رود و همه می‌خوابند. بجز یکی دو نفر. یکی از مردان در گوشه‌ی دیگر غار، آتشی روشن کرده است و در پرتو آن دارد روی دیواره‌ی غار، یک بز کوهی را نقاشی می‌کند.

        جوان دیگری در ته غار دراز کشیده ولی خواب نیست. تصویر حوادث روز از پیش چشمش می‌گذرد. صحنه‌ی شکار در نظرش جان می‌گیرد. آهویی که شکار کرده بودند و او دلش نمی‌خواست آن را شکار کنند. نگاه آخر آهو بره به دنبال مادرش که دست و پا می‌زد. دوباره نگاه آهو بره. همین است! به خاطر همین است که این همه دارد با خودش کلنجار می‌رود، که چه نگاهی بود؟ با آن نگاه چه می‌گفت؟

        او شاعر است!

        دیگر نمی‌توانیم از این پیش‌تر برویم.

        بر می‌گردیم به اصل مطلب. خوب، مثل اینکه نتیجه‌ی تحقیقات نظری و عملی به هم نزدیک بود. چه نظر اولی که آدم را اولین شاعر دانسته بود و چه نظر دیگر که سرچشمه‌ی شعر را در کوه قاف جستجو می‌کرد و چه نظر آخر که به چشم خودمان دیدیم.

        من که دیگر بیش از این چیزی نمی‌دانم. شاید هم اصلاً شعر چیزی باشد که نخستین بار به وسیله‌ی جن‌ها به یک آدم جن‌زده، یعنی مجنون تلقین شد. (می‌بینید که باز هم برگشتیم به همان جنون و دیوانگی!)

        و شاید همه‌ی اینها زیر سر همان «تابعه» باشد، یعنی همان جن یا پری یا شیطانی که می‌گفتند همراه شاعران است و شعر را به آنها تلقین می‌کند.

        و شاید کار، کار الهه‌های الهام باشد. کار یکی از خدایان زمینی و زیرزمینی یا آسمانی یونان قدیم. یعنی در روزگاران موهوم و مه‌آلودی که شمار خدایان، حتی از آدمیان هم بیشتر بود، و خدایان با یکدیگر و نیز با آدمیان جنگ و ازدواج می‌کردند؛ یکی از فرزندان بی‌شمار زئوس، خدای خدایان، که بر عرش قله‌های اُلَمپ فروانروایی می‌کرد، شعر را به انسان تعلیم داده باشد.

        و شاید هم به همان سادگی باشد که ارسطو می‌گوید: «چون غریزه‌ی تقلید و محاکات در نهاد انسان طبیعی بود، کسانی که از آغاز در اینگونه امور بیشتر استعداد داشتند، اندک اندک پیشتر رفتند و به بدیهه‌گویی پرداختند و از بدیهه‌گویی آنها شعر پدید آمد.»

        کسی چه می‌داند؟ شاید هم هیچ کدام از اینها درست نباشد!

 

ادامه دارد ...

منبع: تایپ شده توسط «چامه‌ای از نور» از کتاب:

گزینه اشعار، مرحوم قیصر امین‌پور، انتشارات مروارید، تهران: 1386، چاپ دوازدهم، ص 20 - 24


برچسب ها: قیصر امین پور ،

دنبالک ها: اندر تعریف شعر 1 ، اندر تعریف شعر 2 ، اندر تعریف شعر 3 ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic