پنجشنبه 25 شهریور 1389

اندر تعریف شعر 7

   نوشته شده توسط: ابوالحسن بیاتی    نوع مطلب :شعر و شاعری ،

یا هو

نام تو، رازی نوشته بر پر پروانه‌هاست

آنچه گذشت: اندر تعریف شعر 6

        5- شاعر و نویسنده به چه کسی می‌گویند؟ و آیا در نویسندگی و سرودن باید همه‌ی قواعد فنی مثل دستور زبان را رعایت کرد؟

        اگر بخواهیم باز پای چوبین استدلالیان را به میان بکشیم و برای پاسخ این پرسش به تعریف دیگر آنها از انسان استناد کنیم، در می‌یابیم که «انسان، حیوان کاتب است». یعنی هر وقت در باغ وحش دنیا، حیوانی را دیدیم که دارد نامه‌ی «فدایت شوم» برای حیوانی دیگر در قفس بغل دستی خود می‌نویسد، می‌فهمیم که انسان است و دیگر باید او را از قفس حیوانی بیرون بیاوریم و در قفسه‌ای دیگر بگذاریم.

        همچنین از این تعریف در می‌یابیم که نویسندگی، عَرَضِ خاص برای انسان است. و عَرَض هم که می‌دانید یعنی چه؟ یعنی مَرَض، علت، بیماری، آنچه دوام نداشته باشد، آنچه قائم به خودش نیست؛ بلکه قائم به جوهر است. خوب، اینکه کشف جدیدی نیست. معلوم است که نویسندگی قائم به «جوهر» است. و بدون جوهر، نوشتن امکان ندارد، یعنی آدم باید هم جوهر و هم جوهره‌ی نویسندگی را داشته باشد، تا بتواند بنویسد.

        اما اگر بخواهیم این تعریف را برای نویسندگی بپذیریم، باید بگوییم که نویسنده یعنی کسی که می‌نویسد. هر کسی که می‌نویسد، هر کسی که زیاد می‌نویسد. بنابراین کودک تنبلی که از روی کتاب فارسی‌اش تا نیمه شب، هفت بار مشق جریمه می‌نویسد، هیچ فرقی با «تولستوی» ندارد که هفت بار «جنگ و صلح» را پاکنویس می‌کند. چون هر دو زیاد می‌نویسند. اما اگر کمی دقیق‌تر بیندیشیم و بگوییم که نویسنده کسی است که کارش نویسندگی باشد، آن وقت همه‌ی دفترداران اداری و رمّالان و دعانویسان و عریضه‌نویسان دم در دادگستری حق دارند جایزه‌ی ادبی نوبل را بگیرند.

        و اگر بگوییم نویسنده کسی است که تا زنده است می‌نویسد. آنگاه باید مجسّمه‌ی مصنّفان بازاری و مؤلّفان بیزاری و مترجمان کتاب‌های آشپزی و لاله‌زاری را از طلا بسازند و در چهارراه جهان نصب کنند.

        پس بهتر است این جمله را برعکس کنیم و به جای اینکه بگوییم نویسنده کسی است که تا زنده است می‌نویسد، بگوییم نویسنده کسی است که تا می‌نویسد، زنده است. یعنی زندگی او، نویسندگی اوست. یعنی نه کسی که در زندگی، نویسندگی می‌کند؛ کسی که در نویسندگی زندگی می‌کند. اگر چه در تمام عمرش، تنها چهل صفحه زندگی کرده باشد. و یا یک داستان کوتاه زیسته باشد. و یا طول زندگی او تنها یک دوبیتی باشد که برای هیچ کس هم آن را نخوانده است.

        و اگر بپذیریم که نویسنده به جای زندگی، نویسندگی می‌کند، در می‌یابیم که برای نویسنده نویسندگی همان زندگی است. و به این ترتیب پاسخ بخش دیگر سؤال هم روشن می‌شود و نتیجه می‌گیریم که قواعد نویسندگی هم همان قواعد زندگی است. پس سؤال به این صورت در می‌آید که «آیا برای زندگی باید قواعد دستور زبان را رعایت کرد؟» و یا می‌توانیم سؤال را به این صورت درآوریم که «آیا در عشق باید قواعد دستور زبان را رعایت کرد؟»

        اینکه شما پرسیده‌اید که آیا شاعر در لحظه‌های سرودن شعر، به قواعد دستور زبان یا معانی و بیان و بدیع و عروض و قافیه می‌اندیشد، درست مثل آن است که کسی بپرسد: «آیا کودکی که در گهواره به مادرش لبخند می‌زند، در لحظه‌ی لبخند به ماهیچه‌هایی می‌اندیشد که دست به دست هم داده‌اند تا گوشه‌ی لبها را به سمت بالا و خارج بکشند و تبسم را صورت بدهند؟»

        و اما اگر بخواهیم مثلاً با لحن و لهجه‌ی دستور زبان درباره‌ی شعر سخن بگوییم و پاسخ شما را بدهیم باید گفت که:

        اصولاً زبان از هیچ کسی دستور نمی‌گیرد به جز از خودش. مخصوصاً زبان شعر، که تنها از دل دستور می‌پذیرد. در یک کلام، زبان شعر نه دستور می‌دهد، نه دستور می‌گیرد.

        در شعر، زبان، منشیِ دل است. هرچه دلم گفت بگو، گفته‌ام. و مدتهاست که نظام ارباب و رعیتی در روستای شعر لغو شده است.

        البته منظورم دستور زبانی است که کارش فقط دستور و امر و نهی است؛ فعل امر، فعل نهی، و حتی گاهی امر به منکر و نهی از معروف. مثلاً نهی از برخی غلط‌های معروف و مشهور.

        سرودن، یک «فعل مجهول» است. نه از آن روی که فاعل آن معلوم نیست؛ بلکه از آن روی که فاعل حقیقی آن معلوم نیست. شاید به همین دلیل قدما آن را به سحر و معجزه مانند کرده‌اند. معلولی است که علت آن معلوم نیست. اگر چه سرودن خودش علت است. علت هم همان درد است. بیماری است.

        حکایت کسی که شاعر را فاعلِ سرودن گرفت، حکایت همان موری است که بر کاغذ می‌رفت، نبشتن قلم را دید و قلم را ستودن گرفت. نوشتن چنانکه گفته‌اند «فعل لازم» است نه «متعدی».

        شعر خوب، قیدها را نمی‌شناسد. در قیود زمان و مکان نمی‌گنجد. شعر خوب از حروف اضافه پرهیز می‌کند.

        شعر خوب را نمی‌توان تجزیه و ترکیب کرد. شعر خوب از مبهمات است. شعر خوب، ماضی نقلی است که اگر چه در گذشته‌های بسیار دور انجام گرفته باشد، ولی اثر و نتیجه‌ی آن تا زمان حال و آینده هم باقی است.

        سرودن، فعلی است که حتی بزرگترین شاعران هم نمی‌تواند با قطعیت آن را در صیغه‌ی مستقبل صرف کند و بگوید: من فردا یا پس فردا شعری خواهم سرود. و شاعر هرچه تواناتر باشد در گفتن چنین جمله‌ای ناتوانتر است. زیرا درست مثل آن است که کسی بگوید: من در سوم مهرماه پنج سال دیگر در ساعت ده و نیم صبح شدیداً عارف یا عاشق خواهم شد! و یا کسی بگوید: من درست در ساعت سه و سی و پنج دقیقه‌ی شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود، یک لبخند با دو زاویه‌ی چهل و پنج درجه‌ای خواهم زد! و یا درست در همان تاریخ، دلم خواهد شکست و هفتاد و پنج ثانیه، های های گریه خواهم کرد!

        شعر، فعلی است که در تعریف آن باید از وجه التزامی استفاده کرد. همراه با چندین قیدِ تردیدِ «شاید» و «گویی» و «پنداری» و «یا»ی شک و تردید و حتی «یا»ی گزارش خواب.

        به «زبان دیگر» نوشتن، جزو «افعال بی‌قاعده» است. اگر چه افعال بی‌قاعده هم بالاخره برای خودشان قواعدی دارند. ولی در مجموع، هیچ گاه نمی‌توان گفت که قواعد، شعرها را می‌آفرینند؛ بلکه در اصل شعرها، قواعد را می‌آفرینند.

        و بالاخره باید گفت: برای کسی که نوشتن، در زندگی او یک «استثنا»ست، حتماً رعایت «قاعده» ضروری است.

        ولی برای کسی که نوشتن، «قاعده‌ی» زندگی اوست، اندیشیدن به هیچ قاعده‌ای جز زندگی ضروری نیست.

        البته و صد البته که در این زمینه حرف و حدیث فراوان است. یعنی اول باید بپرسیم کدام قواعد؟ قواعد ذاتی یا عَرَضی؟ قواعد درونی یا بیرونی یا تحمیلی؟ و آیا در نهایت می‌توان به جایی رسید که هیچ قاعده و قانونی در کار هنر نباشد؟ که شرح و تفصیل آن را این زمان بگذار تا وقت دگر.

 

منبع: تایپ شده توسط «چامه‌ای از نور» از کتاب:

گزینه اشعار، مرحوم قیصر امین‌پور، انتشارات مروارید، تهران: 1386، چاپ دوازدهم، ص 29 - 33


برچسب ها: قیصر امین پور ،

دنبالک ها: اندر تعریف شعر 1 ، اندر تعریف شعر 2 ، اندر تعریف شعر 3 ، اندر تعریف شعر 4 ، اندر تعریف شعر 5 ، اندر تعریف شعر 6 ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic