دوشنبه 8 شهریور 1389

تقدیر درخت

   نوشته شده توسط: ابوالحسن بیاتی    نوع مطلب :حضرت فاطمه س ،

سالها پیش در این شهر درختی بودم

یادگار کهن از دورة سختی بودم

هرگز از همهمة باد نمی‌لرزیدم

نازپروده چه اقبال و چه بختی بودم

به برومندی من بود درختی کمتر

رشد می‌کردم و میشد تنه‌ام محکم‌تر

* * *


من به آیندة خود روشن و خوشبین بودم

باغ را آینه‌ای سبز به آیین بودم

روزها تشنة هم‌صحبتی با خورشید

همه شب هم نفس زهره و پروین بودم

ریشه در قلب زمین داشتم و سر به فلک

برگ‌هایم گل تسبیح به لب مثل ملک

* * *

راستی شکر خدا برگ و بری بود مرا

با درختان دگر سِرّ و سَری بود مرا

دست و دل بازتر از سرو و صنوبر بودم

چتری از سایه و شهد و ثمری بود مرا

چشم من بود به شاهین ترازوی خودم

تکیه کردم همة عمر به بازوی خودم

* * *

ناگهان پیک خزان آمد و باد سردی

باغ شد صحنة طوفان بیابان گردی

در همان حال که احساس خطر می‌کردم

نرم و آهسته ولی با تبر آمد مردی

تا به خود آمدم از ریشه جدا کرد مرا

ضربه‌هایش متوجه به خدا کرد مرا

* * *

حالتی رفت که صد بار خدایا کردم

از خدا عاقبت خیر تمنا کردم

گرچه از زخم تبر روی زمین افتادم

از سعادت به رُخم پنجره‌ای وا کردم

از من سوخته دل بال و پری ساخته شد

کم کم از چوب من آن روز دری ساخته شد

* * *

وقف دیوار حرم‌خانة ماهم کردند

هرچه در بود در آن کوچه نگاهم کردند

از همان روز که سیمای علی را دیدم

همه شب تا به سحر چشم به راهم کردند

مثل خود تشنة سیراب نمی‌دیدم من

این سعادت را در خواب نمیدیدم من

* * *

بارها شاهد رُخسار پیامبر بودم

محرم روز و شب ساقی کوثر بودم

تا علی پنجه به این حلقة در می‌افکند

به خدا از همة پنجره‌ها سر بودم

دست‌های دو جگر گوشه که نازم می‌کرد

غرق در زمزمه و راز نیازم می‌کرد

* * *

به سرافرازی من نیست دری روی زمین

خورده بر سینة من بال و پر روح الامین

سایة وحی و نبوت به سرم بوده مدام

به خدا عاقبت خیر همین است همین

هر زمانی که روی پاشنه می‌چرخیدم

جلوة روشنی از نور خدا می‌دیدم

* * *

گاهگاهی که زِ من فاطمه می‌کرد عبور

موج می‌زد به دلم آینه در آینه نور

سبزپوشان فلک پشت سرش می‌گفتند

قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور

سورة کوثری و جلوة طاها داری

آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

* * *

دیدم از روزنِ در جلوة احساسش را

عطر گل‌های بهشتی و گل یاسش را

دیده‌ام مائده‌ای را که فرستاده خدا

دیده‌ام فاطمه و گردش دستاسش را

زیر آن سقف گلین عرش فرود آمده بود

روح همراه ملائک به درود آمده بود

* * *

هر گرفتار غمی حلقه بر این در میزد

هر که از پای می‌افتاد به من سر میزد

آیة روشن تطهیر در این کوچه مدام

شانه در شانة جبریل امین پر میزد

یک طرف شاهد نجوای یتیمان بودم

یک طرف محو شکوفایی ایمان بودم

* * *

من ندانستم از اول که خطر در راه است

عمر این دلخوشی زودگذر در راه است

دارد این روز مبارک، شب هجران در پی

شب تنهایی ریحان رسول الله است

مانده بودم که چرا آینه را آه گرفت

یا پس از هجرت خورشید چرا ماه گرفت

* * *

رفت پیغمبر و دیدم که ورق برگشته

مانده از باغ نبوت گل پر پر گشته

محبط وحی جدا گردید جبریل جدا

مسجد و منبر و محراب و حرم سرگشته

هست در آینة باغ خزان دیده ملال

نیست هنگام اذان صوت دل انگیز بلال

* * *

همه حیرت زده افروختنم را دیدند

دیده بر صحن حرم دوختنم را دیدند

بی وفایان همه آنروز تماشا کردند

از خدا بی‌خبران سوختنم را دیدند

سوختم تا مگر از آتش بیداد و حسد

چشم زخمی به جگر گوشة یاسین نرسد

* * *

هیچ آتش به جهان اینهمه جانسوز نشد

شعله جانسوز اگر بود جهان سوز نشد

رسم آتش زدن از عهد خلیل الله است

آتش آنروز گلستان شد و امروز نشد

آه از این شعله که خاموش نگردد هرگز

داغ این باغ فراموش نگردد هرگز

* * *

سوخت در آتش بیداد رگ و ریشه و پوست

پشت در این علی است و همة هستی اوست

یادم از غفلت خویش آمد و با خود گفتم

حیف آنروز به نجار نگفتم ای دوست

تو که در قامت من صبر و رضا را دیدی

بر سر وسینة من میخ چرا کوبیدی

* * *

همه رفتند و به جا ماند درِ سوخته‌ای

دفتری خاطره از آتش افروخته‌ای

روی گلبرگ شقایق بنویسید هنوز

هست در کوچة ما چشم به در دوخته‌ای

تا بگویند در این خانه کسی می‌آید

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

* * *

غفور زاده «شفق»


برچسب ها: غفور زاده «شفق» ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic