تبلیغات
چامه ای از نور - مطالب آبان 1392
سه شنبه 21 آبان 1392

لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟

   نوشته شده توسط: ابوالحسن بیاتی    نوع مطلب :--- فرزندان امام حسن ،

لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟

فاطمه گشته خون جگر، چند نفر به یک نفر؟

 

 خواهر دل شکسته اش، همره دختران او

  زند به سینه و به سر، چند نفر به یک نفر؟

 

 بین زمین و آسمان، جنت و عرش و کهکشان

 پر شده است این خبر: چند نفر به یک نفر؟

 

 حور و ملک به زمزمه -وای غریب فاطمه-

 حضرت خضر نوحه گر، چند نفر به یک نفر؟

 

 آه و فغان مادرش، به قلب سنگی شما

 مگر نمی کند اثر؟ چند نفر به یک نفر؟

 

 عمو رمق ندارد و همه هجوم می برید!

 مرد نبردید اگر؟ چند نفر به یک نفر؟

 

 یاد مدینه زنده شد، روضه ی رنج فاطمه

که ناله زد به پشت در، چند نفر به یک نفر؟

 


برچسب ها: وحید قاسمی ،

سه شنبه 21 آبان 1392

از خیمه گاه دویدم و گفتم عمو کجاست؟

   نوشته شده توسط: ابوالحسن بیاتی    نوع مطلب :--- فرزندان امام حسن ،

از خیمه گاه دویدم و گفتم عمو کجاست؟

این پیکر عموست که در زیر دست و پاست؟!!!

 

دیدم نگاه چشم عمو رو به خیمه هاست

دیدم که بر عبای عمو جای رد پاست

 

دیدم کسی به روی تنش راه میرود

دیدم که روی پهلوی او جای چکمه هاست

 

دیدم گلوی خشک عمو ناله میکند

دیدم که موی پشت سرش جای پنجه هاست

 

دیدم کسی دست به خنجر نشسته است

دیدم که دور پیکر او هلهله به پاست

 

گفتم عموی تشنه لبم را رها کنید

دیدم که پاسخ سخنم رقص و نیزه هاست

 

دستم ضعیف بود که شمشیر از آن گذشت

این بازوی شکسته من شرح ماجراست


سه شنبه 21 آبان 1392

ای مشک تو لااقل وفاداری کن

   نوشته شده توسط: ابوالحسن بیاتی    نوع مطلب :--- قمر بین هاشم س ،

ای مشک، تو لااقل وفاداری کن

من دست ندارم، تو مرا یاری کن‏

 

من وعده‏ی آب تو به اصغر دادم

یک جرعه برای او نگهداری کن‏

 

ای مشک، نگاه کن به بالای سرم

زهرا است نشسته آبروداری کن‏

 

ای مشک، مریز آبرویم

بر باد مده تو آرزویم‏

 

ای مشک، اگر چه عرصه تنگ است

بی‏آب روم به خیمه ننگ است‏

 

سیراب ز آب خوشگواری

اما ز حرم خبر نداری‏

 

افلاک سبو گرفته سویم

بر خاک مریز آبرویم‏

 

آندم که سکینه مشک آورد

با دیده‏ی پر ز اشک آورد

 

تا دیده‏ی من به دیده‏اش دوخت

از آتش آه هستی‏ام سوخت‏

 

افسوس که من گناه کردم

بر آب روان نگاه کردم‏

 

هر چند که آب را نخوردم

کف در خنکای آب بردم‏

 

این دست ز تن بریده بادا

از حدقه برون دو دیده بادا

 

کفاره‏ی لمس آب، این است

خوش باد که عاشقی چنین است‏