چامه ای از نور اشعار مذهبی tag:http://chame.mihanblog.com 2019-08-16T18:53:20+01:00 mihanblog.com آقا شنیده ام جگرت شعله ور شده 2013-12-10T10:00:26+01:00 2013-12-10T10:00:26+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/190 ابوالحسن بیاتی آقا شنیده ام جگرت شعله ور شدهبی کس شدی و ناله‌ی تو بی اثر شدهپیش حسین سرفه نکن آه کم بکشخون لخته‌های روی لبت بیشتر شدهیک چشم خواهرت به تو یک چشم بین تشتتشت مقابلت پُرِ خون جگر شدهاز ناله هات زینب تو هل کرده استگویا که باز واقعه‌ی پشت در شدهای وای از مصیبت تابوت و دفن تووای از هجوم تیر و تن و چشم تر شدهمی گفت با حسین اباالفضل وقت دفناین تیرها برای تنش دردسر شدهموی سپید و کوچه و تابوت و زهر و تیردوران غربت حسن اینگونه سر شدهیک کوچه بود موی حسن را سپید کرد آقا شنیده ام جگرت شعله ور شده

بی کس شدی و ناله‌ی تو بی اثر شده

پیش حسین سرفه نکن آه کم بکش

خون لخته‌های روی لبت بیشتر شده

یک چشم خواهرت به تو یک چشم بین تشت

تشت مقابلت پُرِ خون جگر شده

از ناله هات زینب تو هل کرده است

گویا که باز واقعه‌ی پشت در شده

ای وای از مصیبت تابوت و دفن تو

وای از هجوم تیر و تن و چشم تر شده

می گفت با حسین اباالفضل وقت دفن

این تیرها برای تنش دردسر شده

موی سپید و کوچه و تابوت و زهر و تیر

دوران غربت حسن اینگونه سر شده

یک کوچه بود موی حسن را سپید کرد

یک اتفاق بود که او را شهید کرد

]]>
به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر 2013-12-01T17:13:38+01:00 2013-12-01T17:13:38+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/189 ابوالحسن بیاتی به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سربلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کردکه بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشقکه پر شده است جهان، از حسین سرتاسر نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تنبه آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزمبه سرسرای خداوند می‌روم با سر هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنممباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.» همان سری که "یحب الجمال" محوش بودجمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر سری که با خودش آورد به به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر
 
فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر
 
قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر
 
نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر
 
سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر
 
هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»
 
همان سری که "یحب الجمال" محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر
 
سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر
 
زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر
 
سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر
 
بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر
 
خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر
 
چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر
 
در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر
 
همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر
 
پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر
 
میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر
 
حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر
 
تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر
 
جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر
 
صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر
 
بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر
 
عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر
 
دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر
]]>
دریا به دیده ی تر من گریه می کند 2013-11-29T10:19:50+01:00 2013-11-29T10:19:50+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/188 ابوالحسن بیاتی دریا به دیده ی تر من گریه می کند آتش ز سوز حنجر من گریه می کند سنگی که می زنند به فرقم ز روی بام بر زخم تازه ی سر من گریه می کند از حلقه های سلسله خون می چکد چو اشک زنجیر هم به پیکر من گریه می کند ریزد سرشک دیده ی اکبر بر نوک نی اینجا به من برادر من گریه می گند وقتی زدند خنده به اشکم زنان شام دیدم سه ساله خواهر من گریه می کند رأس حسین بر همه سر می زند ولی چون می رسد برابر من گریه می کند ای اهل شام پای نکوبید بر زمین کاینجا ستاده مادر من گریه م دریا به دیده ی تر من گریه می کند

آتش ز سوز حنجر من گریه می کند


سنگی که می زنند به فرقم ز روی بام

بر زخم تازه ی سر من گریه می کند


از حلقه های سلسله خون می چکد چو اشک

زنجیر هم به پیکر من گریه می کند


ریزد سرشک دیده ی اکبر بر نوک نی

اینجا به من برادر من گریه می گند


وقتی زدند خنده به اشکم زنان شام

دیدم سه ساله خواهر من گریه می کند


رأس حسین بر همه سر می زند ولی

چون می رسد برابر من گریه می کند


ای اهل شام پای نکوبید بر زمین

کاینجا ستاده مادر من گریه می کند


زنهای شام هلهله و خنده می کنند

جایی که جد اطهر من گریه می کند

]]>
یعقوب کربلا! چه قدر گریه می کنی 2013-11-29T10:18:39+01:00 2013-11-29T10:18:39+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/187 ابوالحسن بیاتی یعقوب کربلا! چه قدر گریه می کنی از صبح زود تا به سحر گریه می کنی   یعقوب را که غصه ی یوسف شکست و تو داری برای چند نفر گریه می کنی   وقتی که چشم هات می افتد به معجری حق داری ای عزیز اگر گریه می کنی   این طفل را به جان خودت آب داده اند دیگر چرا میان گذر گریه می کنی   از صبح تا غروب فقط نیزه می زدند داری به «قتل صبر» پدر گریه می کنی   چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده یعقوب کربلا چقدر گریه می کنی؟!   با دیدن یعقوب کربلا! چه قدر گریه می کنی

از صبح زود تا به سحر گریه می کنی

 

یعقوب را که غصه ی یوسف شکست و تو

داری برای چند نفر گریه می کنی

 

وقتی که چشم هات می افتد به معجری

حق داری ای عزیز اگر گریه می کنی

 

این طفل را به جان خودت آب داده اند

دیگر چرا میان گذر گریه می کنی

 

از صبح تا غروب فقط نیزه می زدند

داری به «قتل صبر» پدر گریه می کنی

 

چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده

یعقوب کربلا چقدر گریه می کنی؟!

 

با دیدن اسیر کجا می رود دلت؟!

با دیدن فقیر کجا می رود دلت؟!

]]>
لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟ 2013-11-12T08:34:06+01:00 2013-11-12T08:34:06+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/186 ابوالحسن بیاتی لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟ فاطمه گشته خون جگر، چند نفر به یک نفر؟    خواهر دل شکسته اش، همره دختران او   زند به سینه و به سر، چند نفر به یک نفر؟    بین زمین و آسمان، جنت و عرش و کهکشان  پر شده است این خبر: چند نفر به یک نفر؟    حور و ملک به زمزمه -وای غریب فاطمه-  حضرت خضر نوحه گر، چند نفر به یک نفر؟    آه و فغان مادرش، به قلب سنگی شما  مگر نمی کند اثر؟ چند نفر به یک نفر؟ &

لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟

فاطمه گشته خون جگر، چند نفر به یک نفر؟

 

 خواهر دل شکسته اش، همره دختران او

  زند به سینه و به سر، چند نفر به یک نفر؟

 

 بین زمین و آسمان، جنت و عرش و کهکشان

 پر شده است این خبر: چند نفر به یک نفر؟

 

 حور و ملک به زمزمه -وای غریب فاطمه-

 حضرت خضر نوحه گر، چند نفر به یک نفر؟

 

 آه و فغان مادرش، به قلب سنگی شما

 مگر نمی کند اثر؟ چند نفر به یک نفر؟

 

 عمو رمق ندارد و همه هجوم می برید!

 مرد نبردید اگر؟ چند نفر به یک نفر؟

 

 یاد مدینه زنده شد، روضه ی رنج فاطمه

که ناله زد به پشت در، چند نفر به یک نفر؟

 

]]>
از خیمه گاه دویدم و گفتم عمو کجاست؟ 2013-11-12T08:30:50+01:00 2013-11-12T08:30:50+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/185 ابوالحسن بیاتی از خیمه گاه دویدم و گفتم عمو کجاست؟این پیکر عموست که در زیر دست و پاست؟!!! دیدم نگاه چشم عمو رو به خیمه هاستدیدم که بر عبای عمو جای رد پاست دیدم کسی به روی تنش راه میروددیدم که روی پهلوی او جای چکمه هاست دیدم گلوی خشک عمو ناله میکنددیدم که موی پشت سرش جای پنجه هاست دیدم کسی دست به خنجر نشسته استدیدم که دور پیکر او هلهله به پاست گفتم عموی تشنه لبم را رها کنیددیدم که پاسخ سخنم رقص و نیزه هاست دستم ضعیف بود که شمشیر از آن گذشتاین بازوی شکسته من شرح ماجراست از خیمه گاه دویدم و گفتم عمو کجاست؟

این پیکر عموست که در زیر دست و پاست؟!!!

 

دیدم نگاه چشم عمو رو به خیمه هاست

دیدم که بر عبای عمو جای رد پاست

 

دیدم کسی به روی تنش راه میرود

دیدم که روی پهلوی او جای چکمه هاست

 

دیدم گلوی خشک عمو ناله میکند

دیدم که موی پشت سرش جای پنجه هاست

 

دیدم کسی دست به خنجر نشسته است

دیدم که دور پیکر او هلهله به پاست

 

گفتم عموی تشنه لبم را رها کنید

دیدم که پاسخ سخنم رقص و نیزه هاست

 

دستم ضعیف بود که شمشیر از آن گذشت

این بازوی شکسته من شرح ماجراست

]]>
ای مشک تو لااقل وفاداری کن 2013-11-12T08:25:32+01:00 2013-11-12T08:25:32+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/184 ابوالحسن بیاتی ای مشک، تو لااقل وفاداری کنمن دست ندارم، تو مرا یاری کن‏  من وعده‏ی آب تو به اصغر دادم یک جرعه برای او نگهداری کن‏  ای مشک، نگاه کن به بالای سرم زهرا است نشسته آبروداری کن‏  ای مشک، مریز آبرویم بر باد مده تو آرزویم‏  ای مشک، اگر چه عرصه تنگ است بی‏آب روم به خیمه ننگ است‏  سیراب ز آب خوشگواری اما ز حرم خبر نداری‏  افلاک سبو گرفته سویم بر خاک مریز آبرویم‏  آندم که سکینه مشک آورد با دیده‏ی پر ز اشک آورد  تا دیده‏ی من به دیده‏اش دوخت از آتش آه هستی‏ام سوخت‏ ای مشک، تو لااقل وفاداری کن

من دست ندارم، تو مرا یاری کن‏

 

من وعده‏ی آب تو به اصغر دادم

یک جرعه برای او نگهداری کن‏

 

ای مشک، نگاه کن به بالای سرم

زهرا است نشسته آبروداری کن‏

 

ای مشک، مریز آبرویم

بر باد مده تو آرزویم‏

 

ای مشک، اگر چه عرصه تنگ است

بی‏آب روم به خیمه ننگ است‏

 

سیراب ز آب خوشگواری

اما ز حرم خبر نداری‏

 

افلاک سبو گرفته سویم

بر خاک مریز آبرویم‏

 

آندم که سکینه مشک آورد

با دیده‏ی پر ز اشک آورد

 

تا دیده‏ی من به دیده‏اش دوخت

از آتش آه هستی‏ام سوخت‏

 

افسوس که من گناه کردم

بر آب روان نگاه کردم‏

 

هر چند که آب را نخوردم

کف در خنکای آب بردم‏

 

این دست ز تن بریده بادا

از حدقه برون دو دیده بادا

 

کفاره‏ی لمس آب، این است

خوش باد که عاشقی چنین است‏

]]>
نکو تر بتاب امشب ای روی ماه 2012-12-20T02:20:14+01:00 2012-12-20T02:20:14+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/183 ابوالحسن بیاتی نکو تر بتاب امشب ای روی ماه که روشن کنی روی این بزمگاه بسا شمع رخشنده‌ی تابناک ز باد حوادث فرو برده پاک رقیبان به یکدیگر آمیخته صراحی شکسته قدح ریخته به یکسوی ساقی برفته ز دست ز سوی دگر مطرب افتاده مست بتاب امشب ای مه که افلاکیان ببینند جان بازی خاکیان مگر نوح بیند کزین موج خون چسان کشتی آورد باید برون ببیند خلیل خداوندگار ز قربانی خود شود شرمسار کلیم ار ببیند شود دردناک عصا بشکند بر سر آب و خاک مسیحا اگر بیند این رستخیز صلیب و صلب را کند ری

نکو تر بتاب امشب ای روی ماه

که روشن کنی روی این بزمگاه

بسا شمع رخشنده‌ی تابناک

ز باد حوادث فرو برده پاک

رقیبان به یکدیگر آمیخته

صراحی شکسته قدح ریخته

به یکسوی ساقی برفته ز دست

ز سوی دگر مطرب افتاده مست

بتاب امشب ای مه که افلاکیان

ببینند جان بازی خاکیان

مگر نوح بیند کزین موج خون

چسان کشتی آورد باید برون

ببیند خلیل خداوندگار

ز قربانی خود شود شرمسار

کلیم ار ببیند شود دردناک

عصا بشکند بر سر آب و خاک

مسیحا اگر بیند این رستخیز

صلیب و صلب را کند ریز ریز

محمد سر از غرفه آرد برون

به بیند جگر گوشه را غرق خون ]]>
ای حرمت قبله حاجات ما 2012-12-05T08:40:20+01:00 2012-12-05T08:40:20+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/182 ابوالحسن بیاتی اى حرمت قبله حاجات ما یاد تو تسبیح و مناجات ما تاج شهیدان همه عالمى دست على، ماه بنى هاشمى ماه کجا روى دل آراى تو سرو کجا قامت رعناى تو ماه و درخشنده تر از آفتاب مشرق تو جان و تن بوتراب همقدم قافله سالار عشق ساقى عشاق و علمدار عشق سرور و سالار سپاه حسین داده سر و دست به راه حسین عم امام و اخ و ابن امام حضرت عباس علیه السلام اى علم کفر نگون ساخته پرچم اسلام بر افراخته مکتب تو مکتب عشق و وفاست درس الفباى تو صدق و صفاست مکتب جانبازى

اى حرمت قبله حاجات ما

یاد تو تسبیح و مناجات ما

تاج شهیدان همه عالمى

دست على، ماه بنى هاشمى

ماه کجا روى دل آراى تو

سرو کجا قامت رعناى تو

ماه و درخشنده تر از آفتاب

مشرق تو جان و تن بوتراب

همقدم قافله سالار عشق

ساقى عشاق و علمدار عشق

سرور و سالار سپاه حسین

داده سر و دست به راه حسین

عم امام و اخ و ابن امام

حضرت عباس علیه السلام

اى علم کفر نگون ساخته

پرچم اسلام بر افراخته

مکتب تو مکتب عشق و وفاست

درس الفباى تو صدق و صفاست

مکتب جانبازى و سر بازى است

بى سرى آنگاه سر افرازى است

شمع شده آب شده سوخته

روح ادب را ادب آموخته

آب فرات از ادب توست مات !

موج زند اشک به چشم فرات !

یاد حسین و لب عطشان او

و آن لب خشکیده طفلان او

تشنه برون آمدى از موج آب

اى جگر آب برایت کباب !

ساقى کوثر، پدرت مرتضى است

کار تو سقایى کرب و بلاست

مشک پر از آب حیاتت به دوش

طفل حقیقت ز کفت آبنوش

درگه والاى تو در نشأتین

هست در رحمت و باب حسین

هر که به دردى ، به غمى شد دچار

گوید اگر یکصد و سى و سه بار

اى علم افراخته در عالمین

اکشف یا کاشف کرب الحسین

از کرم و لطف جوابش دهى

تشنه اگر آمده آبش دهى

چون نهم ماه محرم رسید

کار بدانجا که نباید کشید

از عقب خیمه صدر جهان

شاه فلک جاه ملک پاسبان

شمر به آواز ترا زد صدا

گفت کجایید بنو اختنا

تا برهانند ز هنگامه ات

داد نشان خط امان نامه ات

رنگ پرید از رخ زیباى تو

لرزه بیفتاد بر اعضاى تو

من به امان باشم و، جان جهان

از دم شمشیر و سنان بى امان ؟!

دست تو نگرفت امان نامه را

تا که شد از پیکر پاکت جدا

مزد تو شد دست شه لافتى

خط تو شد خط امان خدا

چهار امامى که ترا دیده اند

دست علم گیر تو بوسیده اند

طفل بدى ، مادر والا گهر

بردت تا ساحت قدس پدر

چشم خداوند چو دست تو دید

بوسه زد و اشک ز چشمش چکید

با لب آغشته به زهر جفا

بوسه به دست تو زده مجتبى

دید چو در کرب و بلا شاه دین

دست تو افتاده به روى زمین

خم شد و بگذاشت سر دیده اش

بوسه بزد با لب خشکیده اش

حضرت سجاد هم آن دست پاک

بوسه زد و کرد نهان زیر خاک

مطلع شعبان همایون اثر

بر ادب توست دلیلى دگر

سوم این ماه ، چو نور امید

شعشعه صبح حسینى دمید

چارم این مه که پر از عطر و بوست

نوبت میلاد علمدار اوست

شد به هم آمیخته از مشرقین

نور ابوالفضل و شعاع حسین

اى به فداى سر و جان و تنت

و ین ادب آمدن و رفتنت

وقت ولادت قدمى پشت سر

وقت شهادت قدمى پیشتر!

مدح تو این بس که شه ملک جان

شاه شهیدان و امام زمان

گفت به تو گوهر والا نژاد

جان برادر به فداى تو باد!

شه چو به قربان برادر رود

کیست (ریاضى ) که فدایت شود؟!

]]>
که کمان شد زغمش، قامتِ چون شمشادم 2012-11-27T16:44:28+01:00 2012-11-27T16:44:28+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/181 ابوالحسن بیاتی استاد علامه طباطبایی حوالی سالهای 1327 - 1328 شمسی، مخمّسی را سروده که در آن به استقبال استاد بزرگ شعر و عرفان، «حافظ شیرازی» رفته، و ولاء خود را در آن نسبت به «ابو الشهداء» مجسم ساخته است. وی این مخمّس را طی نامه‌ای به برادر عارف خود، مرحوم آیت الله حاج سید حسن الهی، ارسال داشته تا در مجلس عزایی که عصرهای شنبه در منزل بیت الشرف مرحوم حاج سید احمد قاضی طباطبایی برادر مکرم آیت الله آقای حاج سید علی قاضی طباطبایی قدّس سرّهما منعقد می‌گردید، قرائت شود. ***** گفت آن شاه شهیدان،

استاد علامه طباطبایی حوالی سالهای 1327 - 1328 شمسی، مخمّسی را سروده که در آن به استقبال استاد بزرگ شعر و عرفان، «حافظ شیرازی» رفته، و ولاء خود را در آن نسبت به «ابو الشهداء» مجسم ساخته است. وی این مخمّس را طی نامه‌ای به برادر عارف خود، مرحوم آیت الله حاج سید حسن الهی، ارسال داشته تا در مجلس عزایی که عصرهای شنبه در منزل بیت الشرف مرحوم حاج سید احمد قاضی طباطبایی برادر مکرم آیت الله آقای حاج سید علی قاضی طباطبایی قدّس سرّهما منعقد می‌گردید، قرائت شود.

*****

گفت آن شاه شهیدان، که بلا شد سویم

دستِ همت ز سراب دو جهان می‌شویم

با همین قافله‌ام، راه فنا می‌پویم

شورِ یعقوب کَنان یوسف خود می‌جویم

که کمان شد ز غمش، قامت چون شمشادم

***

گفت هرچند عطش، کَنده بن و بنیادم

هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم

زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم

«فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلشادم

بنده‌ی عشقم و از هر دو جهان آزادم»

***

من به میدان بلا، روز ازل بودم طاق

منِ دل رفته کجا، و کجا دشت عراق

کشته‌ی یارم و، با هستی او بسته وثاق

«طایر گلشن قدسم،چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه، چون افتادم»

***

تا در این بزم بتابید مه طلعت یار

پرده بدریده، و سرگرم به دیدار نگار

من کنم خونِ دل و، یار کند تیر نثار

«نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر، یاد نداد استادم»

***

تشنه‌ی وصل وی‌ام، آتش دل کارم ساخت

از چه از کوی تو ام دست قضا دور انداخت

شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت

«کوکب بخت مرا، هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟»

***

لوحه سینه من، گر شکند سُمّ ستور

باک نبود، که مرا نیست به جز شوق حضور

ور سرم سیر کند، شهر به شهر از ره دور

«سایه‌ی طُوبِی و غلمان و قصور و قدِر حور[1]

به هوای سر کوی تو، برفت از یادم»[2]

***

 

1. این مصرع در منبع به همین صورت ضبط شده است؛ اما در دیوان حافظ طبع پژمان به این صورت آمده است:

سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

2. منبع: فصلنامه کلام اسلامی، بهار 1376 - شماره 21.

]]>
چو تیر خورد به مشک آبروی دریا ریخت 2011-12-25T14:42:49+01:00 2011-12-25T14:42:49+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/161 ابوالحسن بیاتی گیر مرثیه گو! شاعرا! قلم بر دست به یاد دست قلم بر به سوی دفتر دست   بزن درون دوات این قلم به نیت غسل مگو بدون طهارت از آن مطهر دست   ببین ظهور "ید الله فوق ایدیهم" که حیدر است به حق دست و این به حیدر دست   بریده دست امان نامه آوران بادا که پای دادن جان داده با برادر دست   چه غم که زخم ببارد ، احد شود تکرار که بر نداشت دمی حیدر از پیمبر دست   دمی ز یاد گل یاس تشنه غافل نیست که روی آب کند قاب عکس اصغر دست   یقین شر گیر مرثیه گو! شاعرا! قلم بر دست

به یاد دست قلم بر به سوی دفتر دست

 

بزن درون دوات این قلم به نیت غسل

مگو بدون طهارت از آن مطهر دست

 

ببین ظهور "ید الله فوق ایدیهم"

که حیدر است به حق دست و این به حیدر دست

 

بریده دست امان نامه آوران بادا

که پای دادن جان داده با برادر دست

 

چه غم که زخم ببارد ، احد شود تکرار

که بر نداشت دمی حیدر از پیمبر دست

 

دمی ز یاد گل یاس تشنه غافل نیست

که روی آب کند قاب عکس اصغر دست

 

یقین شرار جگرهای تشنه با او بود

که دید آب چو آتش شده ست و مجمر دست

 

عبث نبود لب خشک تر نکرد از آب

نخورد آب که یابد به حوض کوثر دست

 

نوشت: عشق ، فتوت ، ادب ، عطش ، ایثار

قلم به کف علمش بود و گشت دفتر دست

 

ببین به غیرت و همت ، وفا ، علمداری

که دست شد قلم از تن ولی علم در دست

 

چو تیر خورد به مشک آبروی دریا ریخت

که یک حرم پی یک مشک بود یک سر دست

 

مطیع امر ولی هر که می شود ز ادب

به روی چشم گذارد به امر رهبر دست

 

به جای دست نهادن به چشم خود عباس

گذاشت تیر که او را نبود دیگر دست

 

"چگونه سر ز خجالت بر آورم بر دوست"

نه مشک آبی دارد نه آب آور دست

 

علی به مهد زدش بوسه و حسین به خاک

چه نقشی اول دست و چه بردی آخر دست

 

اگر چه بار گناهان به دوش سنگین است

شفیعه آورد از او به روی محشر دست

 

بیار مشکل خود را مبین به بی دستیش

که دست او شده مشکل گشا تر از هر دست

]]>
فیض زیارت 2011-12-22T14:37:41+01:00 2011-12-22T14:37:41+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/160 ابوالحسن بیاتی از آن ساعت كه خود را ناگزیر از تو جدا كردم تو بر نی بودی و دیدی چه‌ها دیدم، چه‌ها كردم   گمان بر ماندن و قبر تو را دیدن نمی‌بردم ولی فیض زیارت را تمنّا از خدا كردم   به یادم مانده آن روزی كه می‌جستم ترا اما تنت پیدا به زیر سنگ و تیر و نیزه‌ها كردم   تو را ای آشنای دل اگر نشناختم آن روز مرا اكنون تو نشناسی، وفا بین تا كجا كردم   تن چاك تو را چون جان گرفتم در برم اما برای حفظ اطفالت، تو را آخر رها كردم   بسان شمع، آبم كرد بانگ آ از آن ساعت كه خود را ناگزیر از تو جدا كردم

تو بر نی بودی و دیدی چه‌ها دیدم، چه‌ها كردم

 

گمان بر ماندن و قبر تو را دیدن نمی‌بردم

ولی فیض زیارت را تمنّا از خدا كردم

 

به یادم مانده آن روزی كه می‌جستم ترا اما

تنت پیدا به زیر سنگ و تیر و نیزه‌ها كردم

 

تو را ای آشنای دل اگر نشناختم آن روز

مرا اكنون تو نشناسی، وفا بین تا كجا كردم

 

تن چاك تو را چون جان گرفتم در برم اما

برای حفظ اطفالت، تو را آخر رها كردم

 

بسان شمع، آبم كرد بانگ آب‌آب تو

اگرچه تشنه بودم چشمه‌های چشم وا كردم

 

میان خیمه‌های سوخته همچون دلم آن شب

نماز خود نشسته خواندم و بر تو دعا كردم

 

شكسته جای مهرت را ز بی‌مهری به نی دیدم

شكستم فرق خویش و اقتدا بر مقتدا كردم

 

ولی هرگز ندادم عجز را ره در حریم دل

سخنرانی میان دشمنان چون مرتضی كردم

]]>
بلبلی امشب به ویران نغمه‌خوانی می‌كند 2011-12-21T14:32:56+01:00 2011-12-21T14:32:56+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/159 ابوالحسن بیاتی بلبلی امشب به ویران نغمه‌خوانی می‌كند تلخ‌كامی دیده و شیرین‌زبانی می‌كند   دعوت از مهمان بجا آورده در بزم یزید وز وفای عهد مهمان قدردانی می‌كند   اشك و مژگان آب و جارو كرده آن ویرانه را بین چه با احساس طفلی میزبانی می‌كند   دیده‌ی اخترشمارش بر پدر روشن شده ست مه به روی دامن و اخترفشانی می‌كند   گرچه طفل است و زمانِ جست و خیز او ولی شكوه چون پیران ز درد و ناتوانی می‌كند   گفت: بهر دیدن تو زنده ماندم تاكنون مرگ دیر است از چه بلبلی امشب به ویران نغمه‌خوانی می‌كند

تلخ‌كامی دیده و شیرین‌زبانی می‌كند

 

دعوت از مهمان بجا آورده در بزم یزید

وز وفای عهد مهمان قدردانی می‌كند

 

اشك و مژگان آب و جارو كرده آن ویرانه را

بین چه با احساس طفلی میزبانی می‌كند

 

دیده‌ی اخترشمارش بر پدر روشن شده ست

مه به روی دامن و اخترفشانی می‌كند

 

گرچه طفل است و زمانِ جست و خیز او ولی

شكوه چون پیران ز درد و ناتوانی می‌كند

 

گفت: بهر دیدن تو زنده ماندم تاكنون

مرگ دیر است از چه با من سرگرانی می‌كند؟

 

بهر ره رفتن زطفلانِ دگر گیرم كمك

كودكت جان بر لب است و سخت جانی می‌كند

]]>
عاقبت عاشقی 2011-12-18T14:27:56+01:00 2011-12-18T14:27:56+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/158 ابوالحسن بیاتی گر بر سر دارم، خبر از یار بیارید بر كشته‌ من، جان دگر بار بیارید   آرید اگر مژده از آن نرگس بیمار بهر دل بیمار، پرستار بیارید   با آنكه گل باغ وفا، بوی نكردید بر من خبر از آن گل بی‌خار بیارید   زان فوج سپاهی كه مرا بود به همراه یك یار به غیر از "در و دیوار " بیارید   بیهوده مرا سنگ زنید از در و از بام من عاشق جان باخته‌ام، "دار " بیارید   خواهید اگر عاقبت عشق ببینید فردا چو شود، روی به بازار بیارید گر بر سر دارم، خبر از یار بیارید

بر كشته‌ من، جان دگر بار بیارید

 

آرید اگر مژده از آن نرگس بیمار

بهر دل بیمار، پرستار بیارید

 

با آنكه گل باغ وفا، بوی نكردید

بر من خبر از آن گل بی‌خار بیارید

 

زان فوج سپاهی كه مرا بود به همراه

یك یار به غیر از "در و دیوار " بیارید

 

بیهوده مرا سنگ زنید از در و از بام

من عاشق جان باخته‌ام، "دار " بیارید

 

خواهید اگر عاقبت عشق ببینید

فردا چو شود، روی به بازار بیارید

]]>
آفرین قاسم من 2011-12-15T14:20:46+01:00 2011-12-15T14:20:46+01:00 tag:http://chame.mihanblog.com/post/157 ابوالحسن بیاتی ای گل لاله ی من، سیزده ساله ی من می روی و بروَد، بر فلک ناله ی من آسمان اَبری و اشک، دل من باران ست در کف مادر تو آینه و قرآن ست آفرین قاسم من (2)   هم تو امید مَنی، هم یتیم حَسنی از چه با رفتن خود، دل من می شِکنی مرو ای گل که خزان موسم گل ریزان ست در کف مادر تو آینه و قرآن ست آفرین قاسم من (2)   هم زیادست عدو، هم غریبست عمو گل من لب بگشا، به خسان رو تو بگو پسر فاطمه آخر به شما مهمان ست در کف مادر تو آینه و قرآن ست آفرین قاسم من(2) &nb ای گل لاله ی من، سیزده ساله ی من

می روی و بروَد، بر فلک ناله ی من

آسمان اَبری و اشک، دل من باران ست

در کف مادر تو آینه و قرآن ست

آفرین قاسم من (2)

 

هم تو امید مَنی، هم یتیم حَسنی

از چه با رفتن خود، دل من می شِکنی

مرو ای گل که خزان موسم گل ریزان ست

در کف مادر تو آینه و قرآن ست

آفرین قاسم من (2)

 

هم زیادست عدو، هم غریبست عمو

گل من لب بگشا، به خسان رو تو بگو

پسر فاطمه آخر به شما مهمان ست

در کف مادر تو آینه و قرآن ست

آفرین قاسم من(2)

 

قاسم از خیمه، می رود میدان

نَجمه آورده، آینه قرآن

رَوَد آنکه مَهِ سَحرم بود

گل باغ حسن پسرم بود

خدا خدا خدا، خدا یتیم ام رفت(2)

 

مادرش کرده شانه مویش را

بوسه باران کرد، عمّه رویش را

گل لاله ی باغ حسن رفت

ز پیِ اش به خدا دل من رفت

خدا خدا خدا، خدا یتیم ام رفت(2)

 

مزد پیروزی بر عدو خواهد

جرعه ی آبی از عمو خواهد

گل من ز تو با خبرم من

به خدا ز تو تشنه ترم من

خدا خدا خدا، خدا یتیم ام رفت(2)

 

در کجایی تو، ای گل پَرپَر

بَدرقه کردی، شاید از اکبر

به جنان بُرو ای چَمَن آرا

بنشین به بَرِ گُل لیلا

خدا خدا خدا، خدا یتیم ام رفت (2)

 

بهر تو برپاست، مجلس شادی

نیزه ها ریزد نقل دامادی

جگرم ز غمت شده پاره

تو فتاده و جمله سواره

خدا خدا خدا، خدا یتیم ام رفت (2)

 

لاله گون بینم سنبل قاسم

در کف قاتل کاکل قاسم

مَه من ز چه روی زمینی

به بر عمو از چه نشینی

خدا خدا خدا، خدا یتیم ام رفت(2)

]]>